شب هنگام در اوج غم ديده به ديدار تو مي آيم تا كه روشني آفتاب را در تاريكي ببينم و نور هدايت وجودت را از پشت ابرهاي غم بر دلم ساطع گردد و
منتظر طلوع خورشيد چشمانت هستم تا كه بيايي.
تا به كي سنگيني نبودنت پلكهاي ما را به روي ديدارت بسته باشد و تا به كي سكوت حزن انگيز ترين غزل هجر تو را بخواند و هيچ هيا هويي جز گريه هاي
خونبار شقايقها در دشت نباشد وتا به كدامين آدينه در حسرت ديدارت بباريم و با ياسمن ها در غم دوريت همخواني كنيم اي مضطر به دعا كي مي آيي تا كه
هق هق بلبلان كه از دوريت مي نالند به شادي مبدل شود بيا و تا به كي اين ابر سكوت بايد فاصله ي دوري باشد واز دل آسمان باران انتظار ببارد.
تو آسمونه پر ستاره ابر چشمام همش ميباره
دلم به دست مادر تو شبيه مشك پاره پاره
در بين طوفان بلا دست تو تكيه گا همه
